به مناسبت اول مهر روز بازگشایی مدارس/مجید سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم
یادش بخیر اول مهر سال 1370 بود که با چشمانی خواب آلود با مادرم برای رفتن به مدرسه راه افتادیم.چه روزهای قشنگ و فراموش نشدنی بود.معلم کلاس اولم آقای منتظران همیشه سر کلاس سرود می خواند و ما هم پشت سرش تکرار می کردیم.زندگی مان در 4 تا کتاب و دفتر و یک کیف خلاصه می شد.خوش بودیم زیرا دغدغه آینده را نداشتیم.و به عبارت دیگر در زمان حال بدون هیچ دل مشغولی زندگی می کردیم.یادم می آید ابتدا مشق نوشتن برایم خیلی سخت بود و وقتی دستانم خسته می شد شروع به گریه و زاری می کردم و یکی از اعضای خانواده یا اطرفیان مجبور می شد جور من را بکشد.در یک چشم به هم زدن دوران مدرسه و دانشگاه تمام شد و من ماندم و خاطره های آن دوران.
دوران ما درس خواندن نسبت به حالا سخت تر بود زیرا متولدین دهه 60 در تمام مراحل زندگی جفت شش می آورند.از آن دوره کلاسهای قدیمی و شلوغ را به یاد می آورم که موقع امتحان دادن مجبور می شدیم نفر وسط روی نیمکت بنویسد و دو نفر کنار روی میز می نوشتند.تا دلتان بخواهد هم چپ و راست از معلم هایمان کتک می خوردیم.اوقات فراغت خارج از مدرسه را هم برعکس بچه های امروز که به انواع و اقسام کلاسها می روند تمام وقت فوتبال بازی می کردیم و آخر شب با دست و پای زخمی و ضرب دیده به خانه بر میگشتیم.دوست داشتم زندگی دنده عقب داشت و باز هم به آن دوران با همه تلخی و شیرینی هایش برمی گشتم.در آن روزها که بچه بودیم دوست داشتیم اول مهر لباس نو و تمیز با لوازم التحریر کامل داشته باشیم.
همه این خاطرات شخصی را تعریف کردم تا توجه شما را به این نکته جلب کنم،در حال تماشای تلویزیون بودم که از طریق خانواده متوجه شدم بچه های خانواده ای در اطرافمان یک روز مانده به آغاز مدارس توانایی مالی برای خرید لباس و لوازم التحریر ندارند.علی رغم تمام مشکلات شخصی که دارم خودم را ابتدا لحظه ای جای پدر و مادر بچه ها و بعد جای آن بچه های طفل معصوم گذاشتم و به قدری دلگیر و ناراحت شدم که انگیزه ای شد تا این مطلب را ابتدا برای بیدار کردن خودم از خواب بی تفاوتی و بعد برای یادآوری به شما کاربران گرامی به رشته تحریر در آورم.از این بچه های بی گناه و معصوم تا دلتان بخواهد فراوان است.بیایید اگر توانایی مالی داریم جلوی بغض ناشی از حسرت یک کودک را بگیریم و مطمئن باشید یک در دنیا و هزار در آخرت از خداوند متعال اجر خواهیم گرفت.و مصداق این حکایت در برخورد با نیازمندان نباشیم.
روزی مردی در کنار خیابان از زور گرسنگی به خود می پیچید و گریه می کرد.مرد دیگری که نان خریده بود و از آنجا عبور می کرد حال او را دید و شروع به گریه کردن کرد.مرد گرسنه پرسید تو چرا گریه می کنی؟مرد توانمند پاسخ داد:برای تو گریه می کنم.مرد نیازمند گفت کمی از آن نان به من بده تا نیازم برطرف شود تا نه من گریه کنم نه تو.مرد توانمند پاسخ داد:نان نمی دهم ولی تا بخواهی گریه می کنم.
تو خوبی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز




هوالوکیل